سایت عصر اسلام

 

     

 
 
             

کیبورد فارسی

جستجوی پیشرفته

 

25 مرداد 1396 23/11/1438 2017 Aug 16

 

فهـرست

 
 
  صفحه اصلی
  پيامبر اسلام
  پيامبران
  خلفاى راشدين
  صحابه
  تابعين
  قهرمانان اسلام
  علما، صالحان وانديشمندان
  خلفاى اموى
  خلفاى عباسى
  خلفاى عثمانى
  دولتها و حكومتهاى متفرقه
  جهاد و نبردهاى اسلامی
  اسلام در دوران معاصر
  آينده اسلام و علامات قيامت
  عالم برزخ و روز محشر
  بهشت و دوزخ
  تاریخ مذاهب و ادیان دیگر
  مقالات تاریخی متفرقه
  شبهات و دروغ‌های تاریخی
  تمدن اسلام
  كتابخانه
  کلیپهای صوتی
  کلیپهای تصویری
  عضویت در خـبرنامه
  در مـورد سایت
  ارتبـاط با ما
  تمـاس با ما
 
 
 

آمـار سـا یت

 
تـعداد کلیپهای صوتي: 786
تـعداد کلیپهای تصويري: 0
تـعداد مقالات متني: 1105
تـعداد كل مقالات : 1891
تـعداد اعضاء سايت: 555
بازدید کـل سايت: 3209651
 
 

تبـلیغـا  ت

 

سایت جامع فتاوی اهل سنت و جماعت

سایت مهتدین

 
 

 

 

 

 

 

شماره: 165   تعداد بازدید: 1113 تاریخ اضافه: 2016-12-12

از عجیب ‌ترین خواب‌ ها

بسم الله الرحمن الرحیم


از عجیب ‌ترین خواب‌ ها


سمره بن جندب رضی الله عنه می‌ گوید: "رسول الله صلی الله علیه وسلم بعد از نماز، رو به طرف مردم می كردند و می ‌پرسیدند: آیا دیشب، كسی از شما خوابی دیده است؟

اگر كسی خوابی دیده بود، بیان می كرد و رسول الله صلی الله علیه وسلم آن طور كه الله می ‌خواست، آن را تعبیر می ‌نمودند. روزی، رسول الله صلی الله علیه وسلم از ما پرسیدند: آیا دیشب، كسی از شما خوابی دیده است؟ گفتیم: خیر.

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: اما من دیشب، خواب دیدم دو نفر نزد من آمدند، دستم را گرفتند و مرا به طرف سرزمین مقدس بردند. در آنجا، یک شخص نشسته و شخص دیگری ایستاده و قلابی در دست داشت. شخص ایستاده، قلابی را در یک طرف دهان شخص نشسته، فرو می ‌برد و تا پشت سر او می‌ كشید و بعد، آن را در طرف دیگر دهانش قرار می ‌داد و تا پشت سر او می ‌كشید. در این فاصله، طرف اول دهانش به حالت اولش بازمی گشت و مرد ایستاده دوباره همان كار را تكرار می‌ كرد. پرسیدم: این چیست؟ گفتند: برویم جلوتر.


به راهمان ادامه دادیم تا اینكه به شخصی رسیدیم كه به پشت، خوابیده است و شخص دیگری كنارش ایستاده و تخته سنگی را كه در دست داشت، بر سرش ‌می كوبد و آن سنگ غلته می خورد و دور می رود و تا زمانی كه آن شخص سنگ را می ‌آورد، سر شكسته، دوباره به حالت اولش برمی گردد و آن شخص، مجددا آن سر را با سنگ می كوبد و این عمل همچنان تكرار می ‌شود. پرسیدم: این كیست؟ گفتند: جلوتر برویم.


به راه خود ادامه دادیم تا اینكه به كنار خندقی مانند تنور بود، رسیدیم. دهانه ی آن، تنگ و داخلش بسیار وسیع بود. در زیر آن، آتشی افروخته شده بود. عده ‌ای از زنان و مردان لخت و برهنه در آن خندق، بودند. هنگامی كه آتش زبانه می‌ كشید، آنها بالا می ‌آمدند بطوری كه نزدیک بود از دهانه ی خندق، بیرون بیایند و هنگامی كه آتش فروكش می ‌كرد، داخل خندق فرو می ‌رفتند. پرسیدم: این چیست؟ گفتند: به راهت ادامه بده.


سپس، به راه افتادیم تا اینكه به نهری از خون رسیدیم و شخصی را دیدیم كه در وسط نهر، ایستاده و شخصی دیگری، كنار نهر ایستاده است و مقداری سنگ، پیش رویش قرار دارد. مردی كه وسط نهر بود، به راه می‌ افتاد و می‌ خواست بیرون بیاید. اما شخصی كه بیرون نهر بود، سنگی در دهانش می ‌كوبید و او را به وسط نهر برمی گرداند. این كار همچنان تكرار می ‌شد. پرسیدم: این چیست؟ گفتند: به راهت ادامه بده. به راه خویش ادامه دادیم تا اینكه به باغی بسیار سر سبز و شاداب رسیدیم كه در آن، درخت بسیار بزرگی وجود داشت و در زیر آن، یک پیرمرد و چند كودک نشسته بودند و نزدیک آن درخت، مردی، آتش روشن می‌ كرد. آن دو نفر، مرا بالای درخت، به ساختمانی بردند كه هرگز ساختمانی به زیبایی آن، ندیده بودم. عده‌ ای پیرمرد، جوان، زن و كودک در آن ساختمان زندگی می‌ كردند. سپس، مرا از آن ساختمان، بیرون آوردند و به ساختمانی دیگر بردند كه از ساختمان اول، بسیار بهتر و زیباتر بود. در این ساختمان هم، تعدادی پیرمرد وجوان زندگی می‌ كردند. گفتم: تمام شب، صحنه‌ های مختلفی را به من نشان دادید. هم اكنون آن صحنه ‌ها را برایم توضیح دهید.


آن دو نفر، گفتند: بله، شخصی كه دهان او پاره می ‌شد، دروغگویی بود كه مردم دروغ‌ هایش را گوش كرده به دیگران می‌ رساندند به طوری كه دروغ هایش به گوشه و كنار دنیا می ‌رسید. این مجازات دروغگو، تا روز قیامت است.

كسی كه سر او با سنگ كوبیده می شد، شخصی بود كه الله او را علم قرآن داده بود، اما او بدان، عمل نمی كرد. شب ‌ها می‌ خوابید و روزها را به غفلت می ‌گذراند و به احكام الهی عمل نمی ‌كرد. او تا قیامت، در همین عذاب، گرفتار خواهد بود.

كسانی را كه برهنه در تنور دیدی، زنا كاران بودند.

شخصی را كه در نهر خون دیدی، ربا خوار بود.


مرد كهنسالی را كه با چند کودک زیر درخت دیدی، ابراهیم علیه السلام بود كه فرزندان مردم، اطراف او جمع شده بودند. و آن كه آتش را می‌ افروخت، مالك؛ نگهبان دوزخ؛ بود.


اولین خانه ‌ای كه داخل آن شدی، خانه و ساختمان عموم مؤمنان بود. اما این ساختمان بسیار زیبا برای شهداء ساخته شده است.

من جبرئیل هستم و این میكائیل است.

اكنون سرت را بلند كن. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: وقتی سرم را بلند كردم، بالای سرم چیزی مانند ابر دیدم. آن دو، به من گفتند: این، منزل و مكان تو است. گفتم: اجازه بدهید تا وارد منزلم شوم. گفتند: هنوزعمرتان باقی است و كامل نشده است. هرگاه عمرتان به پایان رسید، وارد آن خواهی شد"[1].

 

برگرفته از کتاب "سفر به آسمان" با عنوان اصلی "رحلة إلی السماء" نوشته ی دکتر محمد العریفی. با ترجمه ی دکتر محمد ابراهیم ساعدی رودی

 

ام احمد

 



[1] "عَنْ سَمُرَةَ بْنِ جُنْدَبٍ رضي الله عنه قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم إِذَا صَلَّى صَلاةً أَقْبَلَ عَلَيْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ:«مَنْ رَأَى مِنْكُمُ اللَّيْلَةَ رُؤْيَا»؟ قَالَ: فَإِنْ رَأَى أَحَدٌ قَصَّهَا فَيَقُولُ مَا شَاءَ اللَّهُ، فَسَأَلَنَا يَوْمًا، فَقَالَ:«هَلْ رَأَى أَحَدٌ مِنْكُمْ رُؤْيَا»؟ قُلْنَا: لا. قَالَ: «لَكِنِّي رَأَيْتُ اللَّيْلَةَ رَجُلَيْنِ أَتَيَانِي فَأَخَذَا بِيَدِي، فَأَخْرَجَانِي إِلَى الأَرْضِ الْمُقَدَّسَةِ، فَإِذَا رَجُلٌ جَالِسٌ وَرَجُلٌ قَائِمٌ بِيَدِهِ كَلُّوبٌ مِنْ حَدِيدٍ، قَالَ: إِنَّهُ يُدْخِلُ ذَلِكَ الْكَلُّوبَ فِي شِدْقِهِ حَتَّى يَبْلُغَ قَفَاهُ، ثُمَّ يَفْعَلُ بِشِدْقِهِ الآخَرِ مِثْلَ ذَلِكَ، وَيَلْتَئِمُ شِدْقُهُ هَذَا، فَيَعُودُ فَيَصْنَعُ مِثْلَهُ، قُلْتُ: مَا هَذَا؟ قَالا: انْطَلِقْ. فَانْطَلَقْنَا حَتَّى أَتَيْنَا عَلَى رَجُلٍ مُضْطَجِعٍ عَلَى قَفَاهُ وَرَجُلٌ قَائِمٌ عَلَى رَأْسِهِ بِفِهْرٍ أَوْ صَخْرَةٍ فَيَشْدَخُ بِهِ رَأْسَهُ، فَإِذَا ضَرَبَهُ تَدَهْدَهَ الْحَجَرُ، فَانْطَلَقَ إِلَيْهِ لِيَأْخُذَهُ، فَلا يَرْجِعُ إِلَى هَذَا حَتَّى يَلْتَئِمَ رَأْسُهُ وَعَادَ رَأْسُهُ كَمَا هُوَ، فَعَادَ إِلَيْهِ فَضَرَبَهُ، قُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ قَالا: انْطَلِقْ. فَانْطَلَقْنَا إِلَى ثَقْبٍ مِثْلِ التَّنُّورِ، أَعْلاهُ ضَيِّقٌ وَأَسْفَلُهُ وَاسِعٌ، يَتَوَقَّدُ تَحْتَهُ نَارًا، فَإِذَا اقْتَرَبَ ارْتَفَعُوا، حَتَّى كَادَ أَنْ يَخْرُجُوا، فَإِذَا خَمَدَتْ رَجَعُوا فِيهَا، وَفِيهَا رِجَالٌ وَنِسَاءٌ عُرَاةٌ، فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ قَالا: انْطَلِقْ. فَانْطَلَقْنَا حَتَّى أَتَيْنَا عَلَى نَهَرٍ مِنْ دَمٍ فِيهِ رَجُلٌ قَائِمٌ عَلَى وَسَطِ النَّهَرِ، وَعَلَى شَطِّ النَّهَرِ رَجُلٌ بَيْنَ يَدَيْهِ حِجَارَةٌ، فَأَقْبَلَ الرَّجُلُ الَّذِي فِي النَّهَرِ، فَإِذَا أَرَادَ أَنْ يَخْرُجَ رَمَى الرَّجُلُ بِحَجَرٍ فِي فِيهِ، فَرَدَّهُ حَيْثُ كَانَ، فَجَعَلَ كُلَّمَا جَاءَ لِيَخْرُجَ رَمَى فِي فِيهِ بِحَجَرٍ، فَيَرْجِعُ كَمَا كَانَ، فَقُلْتُ: مَا هَذَا؟ قَالا: انْطَلِقْ. فَانْطَلَقْنَا حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ، فِيهَا شَجَرَةٌ عَظِيمَةٌ، وَفِي أَصْلِهَا شَيْخٌ وَصِبْيَانٌ، وَإِذَا رَجُلٌ قَرِيبٌ مِنَ الشَّجَرَةِ، بَيْنَ يَدَيْهِ نَارٌ يُوقِدُهَا، فَصَعِدَا بِي فِي الشَّجَرَةِ، وَأَدْخَلانِي دَارًا، لَمْ أَرَ قَطُّ أَحْسَنَ مِنْهَا، فِيهَا رِجَالٌ شُيُوخٌ وَشَبَابٌ وَنِسَاءٌ وَصِبْيَانٌ، ثُمَّ أَخْرَجَانِي مِنْهَا، فَصَعِدَا بِي الشَّجَرَةَ، فَأَدْخَلانِي دَارًا، هِيَ أَحْسَنُ وَأَفْضَلُ، فِيهَا شُيُوخٌ وَشَبَابٌ، قُلْتُ: طَوَّفْتُمَانِي اللَّيْلَةَ، فَأَخْبِرَانِي عَمَّا رَأَيْتُ. قَالا: نَعَمْ، أَمَّا الَّذِي رَأَيْتَهُ يُشَقُّ شِدْقُهُ فَكَذَّابٌ، يُحَدِّثُ بِالْكَذْبَةِ، فَتُحْمَلُ عَنْهُ حَتَّى تَبْلُغَ الآفَاقَ، فَيُصْنَعُ بِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَالَّذِي رَأَيْتَهُ يُشْدَخُ رَأْسُهُ، فَرَجُلٌ عَلَّمَهُ اللهُ الْقُرْآنَ، فَنَامَ عَنْهُ بِاللَّيْلِ، وَلَمْ يَعْمَلْ فِيهِ بِالنَّهَارِ، يُفْعَلُ بِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَالَّذِي رَأَيْتَهُ فِي الثَّقْبِ فَهُمُ الزُّنَاةُ، وَالَّذِي رَأَيْتَهُ فِي النَّهَرِ آكِلُوا الرِّبَا، وَالشَّيْخُ فِي أَصْلِ الشَّجَرَةِ إِبْرَاهِيمُ عليه السلام، وَالصِّبْيَانُ حَوْلَهُ فَأَوْلادُ النَّاسِ، وَالَّذِي يُوقِدُ النَّارَ مَالِكٌ خَازِنُ النَّارِ، وَالدَّارُ الأُولَى الَّتِي دَخَلْتَ دَارُ عَامَّةِ الْمُؤْمِنِينَ، وَأَمَّا هَذِهِ الدَّارُ فَدَارُ الشُّهَدَاءِ، وَأَنَا جِبْرِيلُ، وَهَذَا مِيكَائِيلُ، فَارْفَعْ رَأْسَكَ، فَرَفَعْتُ رَأْسِي، فَإِذَا فَوْقِي مِثْلُ السَّحَابِ، قَالا: ذَاكَ مَنْزِلُكَ، قُلْتُ: دَعَانِي أَدْخُلْ مَنْزِلِي، قَالا: إِنَّهُ بَقِيَ لَكَ عُمُرٌ لَمْ تَسْتَكْمِلْهُ، فَلَوِ اسْتَكْمَلْتَ أَتَيْتَ مَنْزِلَكَ" روایت بخاری.

 

بازگشت به بالا

بازگشت به نتایج قبل

ارسال به دوستان

چاپ  
 

تبـلیغـا  ت

     

سايت اسلام تيوب

اخبار جهان اسلام

 
 

تبـلیغـا  ت

 

سایت نوار اسلام

دائرة المعارف شبکه اسلامی

 
 

 حـد  یـث

 

رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرموده است:

(أريت في المنام أني أنزع بدلو بكرة على قليب، فجاء أبو بكر فنزع ذنوباً أو ذنوبين نزعاً ضعيفاً والله يغفر له ثم جاء عمربن الخطاب فاستحالت غرباً فلم أر عبقريا يفري فريه حتى روى الناس وضربوا بعطن)
«در خواب دیدم که از چاهی آب می‌کشم؛ آن‌گاه ابوبکر آمد و یک دلو آب از چاه کشید و او، در کشیدن آب ضعیف بود و خداوند، او را می‌بخشد. سپس عمر آمد و دلو را به دست گرفت؛ هیچ پهلوانی سراغ ندارم که همانند او کاری را بدین قوت انجام دهد. عمر چنان آب کشید که همه‌ی مردم و شترانشان سیراب شدند و به استراحت پرداختند»
 مسلم ش 2393 .

 
 

نظرسـنجی

 

آشنایی شما با سایت از چه طریقی بوده است؟


لينك از ساير سايت ها
موتورهاي جستجو
از طريق دوستان